جمعه من
دیروز ۵شنبه حسابی تو باشگاه کار کردم، خوب بود... قرار شد امروز هم بریم تمرین کنیم... امروز خیلی بهتر از قبل بودم ولی هنوز جای کار دارم... تا باشگاهم حالم خوبه... اصلا نمیخوام برگردم خونه... خونه هم دوست دارم لای کتابهام غرق بشم... وقتی خودم رو باور کنم و به خودم اعتماد کنم بهتر میتونم انجامش بدم... امروز توی زمین بازی خیلی بهتر کار کردم چون داشت دستم میومد... این روزها یه حس عجیب تنها و دلتنگی دارم... انگار نیاز دارم برم جای دور یا یه آدم خوب بیاد بشینه باهام صحبت کنم... برای ادمینی دو جا پیام دادم، باید آموزشهاش رو ببینم تا شروع کنم... فردا چند تا کار مهم رو باید تموم کنم تا نفس راحت بکشم...
داداشم شروع کرده داره آبجیم رو ازم دور میکنه با روشهای مختلف... منم اصلا ضعف نشون نمیدم... واقعا دیگه بود و نبود آدما برام مهم نیست... خیلی وقته پرونده وابستگی به بقیه رو بستم... امشب یواشکی دور از چشم من قرار گذاشتن برن بیرون بگردن... آبجیم بهم آخراش گفت... گفتم آره دیگه شروع کردین کلا من رو بایکوت کنین و بذارین کنار... گفتم خوش بگذره... انگار من خبر داشتم میچسبیدم بهشون میرفتم😂دعوت کردنی حسش نیست چه برسه به این که دعوت نکنن... واقعا این ژن تنهایی از مامان و بابام بهم پرقدرت رسیده... مامان منم عین خودمهههههه داداشهاش وفا و معرفت نداشتن.... بابام هم عین پدر همه رو حمایت کرده ولی هیچ خیری ازشون ندیده... منم چون روی عقایدم وایسادم و نخواستم با حرف داداشم عوض بشم بایکوت شدم... فکر کن عوض این که بگه من خانواده توام پشتتم نگران نباش بهم میگه مردم ازت بدشون میاد... حالا نه که مردم به من خدمتی کردن... شهرمون همین چند وقت پیش بود پشت سرم شایعه درآوردن بعد داداشم بهم شک کرد و مردم رو باور کرد... بچه بودم ۱۰ ساله بودم... باهم دعوا کردیم... و یه بار هم دوران راهنمایی بودم دعوا کردیم... تو این ۲ بار به من یه حرفی زد داداشم که هیچ وقت یادم نرفت... گفت تو قراره وقتی بزرگ بشی یه دختر فاسد پسرباز آبروبر بشی و هیچی نمیشی و به دردنخوری...!!! بعضی حرفا سنگینن زخمیت میکنند... اون حتی یه بار گفت تو دختر خرابی میشی که با پسرا بازی میکنی... من بچه بودم دوران سختی داشتم نوجوان بودم... حتی تازه مامان بهم گفت چند وقت پیش داداشم گفته، من که به خوبی دایی بزرگ نیستم اون انقدر با اعتقاد انقدر خوب انقدر انقلابی انقدر نمازخون، و تهش چپ کرد، این هم برمیگرده چپ میکنه منحرف میشه خسته میشه کم میاره... وقتی اینا رو شنیدم راستش شکستم حس کردم زیر پام رو کشیدن... کاش حداقل تفهیم جرم میکردن میفهمیدم چرا انقدر ازم نفرت دارن... اشتباهی گناهی عیبی دارم بگن بهم... من بزرگ شدم، دانشجو شدم، خوابگاه و دانشگاه رفتم، دورهها رفتم، تو مجازی خیلی آدما من رو میشناسن، وبلاگ و رفیقام رو دارم، و با جرئت تمام میگم داداشم اصلا ۱٪ من رو نمیشناسه تو این ۱۰سال حتی ۱۰ دقیقه نیم ساعت باهام صحبت نکرده و اصلا شناختی ازم نداره... تو ذهنش یه داعش ساخته ازم چون از بس تو رسانه و گوشیه و همیشه دعوا راه انداخته تو خونه... من اگر فقط گیر این و اون بودم آویزون مردم بودم خیلی وقت پیش چپ کرده بودم، من ۲۲سالمه نه پسربازم نه خانهخراب و فاسد... هیچ وقت نذاشتم بابام دلش بلرزه یا غیرتش له بشه... نذاشتم آبروی مامانم بره... من برای خودم زندگی کردم... هزینهش تهمت و تمسخر و بایکوت شدن باشه با جون و دل قبول میکنم... به قول حضرت علی از خلوتی راه حق نمیترسم... جرم من اینه هدف دارم برنامه دارم برای پیشرفتم... من بدنم در اختیار و نمایش جامعه نذاشتم... شاید روزی بیاد تنهاترین باشم ولی هیچ ترسی ندارم... بدی رو هم با خوبی جواب میدم... مومن شیعه زرنگه از هر موقعیت برای رشدش استفاده میکنه... امام زمان آدم ضعیف نمیخواد.... آره همه چیز زندگی امتحان خداست... خدا میخواد ظرفیت من بزرگتر بشه تا برای مراحل بعدی زندگی قویتر بشم... شاید اونقدری که خدا صلاحم رو میدونه من هیچی نمیدونم... من خودم ساختم و دارم میسازم❤️ ناامیدی رو هم بلد نیستم، و تو لغت نامه زندگی من کوتاه اومدن وجود نداره... آره من پر روتر از اینم که جا بزنم🌱✊️