بایکوت
همیشه تو سریالها میدیدم یکی رو کنار میذارن و بایکوتش میکنند... البته از بچگی تجربهش رو داشتم، وقتی خیلی بچه بودیم، یه سری بچههای محله میرفتن بیرون بازی کنند من رو صدا نمیکردند، وقتی میفهمیدم قلبم میشکست و ناراحت میشدم... بزرگ شدم روی خودم کار کردم، دوستان خودم رو پیدا کردم... بعد تحولم خیلی تنهایی و بی کسی کشیدم... وقتی تغییر کردم، خیلیها ولم کردند... مخصوصا داداشم، که گفت وقتی تو این عقاید و ارزشها رو داری دیگه به عنوان خانواده و خواهر قبولت ندارم و کاملا از چشم افتادی... حالا چند روزه زنداداشم باهام سرسنگین شده، هی آبجیم رو میکشن کنار، یواشکی یه کارهایی میکنند... امشب ۲مین بارشون بود منچ بازی کردن صدام نکردن، یواشکی درگوشی صحبت میکنند بعد یهو غیبشون میزنه میرن بیرون می گردن... موندم چیکار کردم من؟! عملا عملیات جدا کردن آبجیم رو از من شروع کردند، واقعیت دیگه هیچی برام مهم نیست... خیلی وقته آدما رو حذف کردم از زندگیم... وقتی من رو نخوان من اونقدری حقیر نیستم خودم رو بچسبونم بهشون... امروز امتحانی با زنداداشم شوخی کردم، گفتم شاید من حساس شدم، نادیدهم گرفت... به مامان میگم میگه اون این کار رو نمیکنه، که یهو دیدن ۳تاشون غیبشون زد و بدون این که به من حتی یه تعارف کنند یا حتی به مامانم بگن رفتن بیرون... یادم نمیاد حتی ۱ بار خودم رو به کسی تحمیل کنم... من ترس از دست دادن هیشکی جز خدا و اهلبیت رو ندارم، میترسم یه روز اینا رو تو زندگیم از دست بدم، هر چند میدونم خدا و اهلبیت همیشه هوام رو داشتن و دارن... امشب باز قلبم شکست... گریهم گرفت... با هر اشکم از چشم افتادن... خوشحالم که خدا داره یکی یکی با این اتفاقات دورم رو خلوت میکنه تا به خودش نزدیک بشم... آره خدا وکیل منه و برای من بسه... شاید روزی برسه و قطعا خواهد رسید که حسرت دیدنم رو به دلشون میذارم و دیگه یه بار هم من رو نخواهند دید... به وقتش منم میرم دنبال زندگیم... خدا داره یکی یکی نخهای وابستگیهام رو قطع میکنه تا وقتی خواستم هجرت کنم اذیت نشم... محل خدمتم شهر دیگهست... ۱ماه دیگه امیدوارم دانشگاه و خوابگاه حضوری بشه و برم دیگه تا چند ماه برنمیگردم خونه، و بعد فارغ التحصیلی هم شرایط رو جور میکنم تا کاملا برم... کسی من رو نخواد من اتفاقا با کنار کشیدن خودم و باز کردن در به بیرون هدایتش میکنم، یکی بخواد بره من راه رو براش باز و کار رو راحتتر میکنم... آره دوستان... حسبیالله حسبیالله... اون شبهایی که از شدت غم و سختی نفسم بالا نمیومد اون روزهایی که خوابگاه مریض بودم همین خدا کنارم بود همین امامحسین دستم رو گرفت... آره به قول امیرحسین ساجدی برای کسی بمیر که وقتی جنس بنجل بازار شدی تو رو با بیشترین قیمت خرید... آره اهلبیت هیچوقت دستم رو رد نکردند... از امامحسن از پیامبر و امام علی که بالاتر نیستم از حضرت موسی که تواناتر نیستم، چه خدمتهایی کردن و چه اذیتهایی کشیدن، تنها شدن، کتک خوردن، مسخره شدن... آره با من از پوست کلفتی حرف نزن وقتی یه آدم مستقلم... بترسید از آه کسی که خدا وکیلش شده، بترسید از کسی که غیر خدا کسی رو نداره... آره من چیزی برای از دست دادن نداشتم و ندارم... خدایا عاشقتم خدایا نازت رو خریدارم خدایا دیوونتم❤️حسبیالله، یاغیوررررر