هیجان و فشار
واااای حس می کنم دارم از شدت هیجان و فشار منفجر می شم... نهم باید حرکت کنیم سمت مشهد و 24 ساعت باید تو راه باشم... قرار بود فردا برم ولی نشد موند 1شنبه برم خونه دوستم تا نهم باهم بریم... خیلی استرس و هیجان دارم... سعی کردم بارم رو خیلی سبک ببندم ولی باز خیلی وسایل شد... فقط وسایل بهداشتی اینا مونده... این روزها واقعا گذر زمان برای من خیلی سریع شده... شهریور نیومده 7 روز ازش گذشت... خیلی بی نظم و بی برنامه شدم... ولی این دوره مشهد خیلی سنگینه... قراره تا 2هفته اونجا باشیم :) از زبان عقبم... باید 2جلسه رو ببینم فردا صبح بیدار بشم دوش بگیرم ناهار درست کنم بعد برم دکتر پوست... بعد بیام برم آرایشگاه بعد بازار یه کم وسایل بخرم... 1شنبه برم خونه دوستم... واقعا نمی دونم برم اونجا چیکار کنم... خیلی خجالت می کشم و اصلا راحت نیستم و از این ور چاره ای ندارم... امروز یه کم عصبی بودم چون موقع جمع کردن وسایل آبجیم خیلی کنجکاوی می کرد و منم حواسم پرت می شد و اون هم ول کن نبود... خوشحالم دارم از خونه دور می شم و واقعا نعمت بزرگیه که خدا بهم داده... قشنگ می رم خودم رو اون جا درست و تقویت کنم برگردم :) واقعا نیاز دارم به این سفر واقعا از نظر روانی روحی معنوی ضروری و لازمه برام :).... شاید کم بنویسم شاید هم زیاد... ولی در کل این چند وقت خیلی یه جوریم و اصلا نظم ندارم خخخخ من رفتم