22مرداد
واوووووو تابستون نصف شد و داره شهریور میاد... واقعا زمان از 9 اسفند 1404 انگار جوری شده برام که همه چی سریع می گذره... حتی زندگی دیگه مثل سابق نیست برام... امروز صبح دیر بیدار شدم مثل همیشه... مامانم نبود رفته بودن باغ... یه بستنی برای صبحانه خوردم و لپ تاپ رو روشن کردم و دوره استاد ولدی رو باز کردم و شروع کردم به درست کردن مرغ و برنج :) خانواده اومدن خوردیم... بعد داشتیم ظرف اینا جمع می کردیم، تا بشوریم... یهویی دیدیم صدای داداشم رفت بالا و با بابام بحثش شد... باز چرت و پرت های اینستا رو بلغور می کرد برامون... هی از شاه می گفت و بابام منطقی می گفت.... بابام اصلا آدم انقلابی نیست ولی دیگه انقدر احمق نیست همه چیز رو باور کنه اتفاقا خیلی مطالعات و تجربه داشته... حرفا داداشم غیر منطقی بود واقعا... وسط حرفشون یه دروغ بزررگ ازش گرفتم :) برای من سابق غیرممکن بود وارد بشم ولی من الان زدم تو دهنش و جلوی همه خودش رو ضایع کرد... گفتم فلان حرفت دروغ و اشتباهه... با مدرک ثابت کردم... وای آتیش گرفت.... باور نکرد زد زیرش... اصلا نگاه نکرد و قبول نکرد که غلط کرده... بعد با خیال راحت و آرامش رفتم ظرفا رو شستم... من قول دادم دیگه ساکت نمونم فکر نکنن احمقم... اصلا با من و مامانم مشکل داره یعنی متنفره از ما... می گه یه روزی می رسه چون عقاید شما اینه به ما میوه ندن :/ باشه بابا ترسیدم مردمی که انقدر بی وجدانن انقدر چیز خاصی برای من نیستن... من خیلی وقته تومار مردم رو پیچیدم و گذاشتم کنار... من اگر مردم برام مهم بود که الان مثل تو یه پارانوئیدی روانی عصبی مریض شده بودم... آدمی که به راحتی مامان باباش توهین کنه و بذار کنار به کس دیگه رحم نخواهد کرد... هیچی دیگه گند زد به روزمون... اعصاب همه مون بهم ریخت... 30 سالشه 30 ساله می خوره تو این خونه!! یه بار ندیدم بعد زن گرفتن بعد مستقل شدن دست پر بیاد خونه یا یه لیوان جا به جا کنه... همیشه خورده ریخته حتی پارچ آب رو نذاشته تو یخچال... یه کیلو مرغ بگیره بیاره بگه گرونیه ماهم این جا پلاس شدیم شرمنده که هیچ طلبکارم هست... آدم عجیبیه واقعا... بعد تو تمیز کردن بادوم ها به مامان کمک کردم چای خوردیم با ابجیم رفتیم بیرون.... براش پیتزا گرفتم... پول نداشتم ولی خب ته مونده کارتم رو دادم رفت... گفتم یه کم حال و هوامون عوض بشه... بعد دیگه پیاده روی کردیم برگشتیم خونه... می خوام برنامه هام رو انجام بدم... فردا می خوایم سالگرد ازدواج مامان و بابام رو بگیریم :) 16 مرداد بود ولی دیگه نشد... تابلو سفارش دادم... کیک و گل رو هم زن داداشم هماهنگ کنه... امیدوارم به خیر بگذره... تا حالا براشون سالگرد ازدواج نگرفتیم اولین باره... ذوق و هیجان دارم... برم ادامه کارهام... ببینم چی می شه... وای نوشتن آدم رو خالی می کنه :) نعمته واقعا