خاموش
کاش می شد مغز یه دکمه داشت می زدی خاموش می شد :) از شدت خستگی دارم میمیرم و شدید خوابم میاد ولی از بس فکر و تحلیل می کنم نمی تونم بخوابم... دوره مشهد قطعی شده دعا کنین بتونم برم حتما :)... مسابقه بدمینتون نمی خواستم برم بعد تاریخش افتاد 10 شهریور که من نیستم :)...
امروز 2 سانس بدمینتون موندم کار کردم، خوب بود... دارم بهتر می شم... کمر یه کم به خاطر بی دقتی کشیده شد اذیتم می کنه یه کم... واقعا خسته ام هم ذهنی هم جسمی... برقا رفته بود نشسته بودیم تو تاریکی باهم صحبت می کردیم... واااای یه دختر تپلی هست چقدررررررررررررررررررررررر حرف می زنه... بعد نمی ذاره تو حرف بزنی یعنی امروز کم موند گریه کنم... همه اش می خواستم فرار کنم :/ وااای بالاخره یکی از زمین ها خالی شد در رفتم خخخخخخ... مگه ول می کنه تا آخرین لحظه صحبت کرد وااای مغزم ترکید... وقتی با مربی کار می کنم چون خیلی حرفه ایه استرس می گیرم کلا خراب می کنم ولی با بقیه بودنی و با کسایی که خوبن بهتر کار می کنم... انتظاری از خودم ندارم بالاخره بعد 10 سال برگشتم باشگاه و وسط هاش یه کم تمرین داشتم و من در اصل کاراته کارم... خوب شد مسابقه افتاد اون ور و راحت شدم ^_^ دیگه از فردا شروع کنم به بستن ساک و جمع وسایل و خرید وسایل لازم تا روز حرکت اذیت نشم... بارم رو سبک می بندم چون نهایتا 14 روز اونجاییم... دوره سختیه مخصوصا اون 2 تا کتاب آخری سخته و سنگین و 1 سال هم فاصله افتاد... ولی خیلی ذوق و هیجان دارم
زبان عقب بودم رسوندم... تو این چند روز هم یه کم کارهای مهم رو تموم کنم عالی می شه
تو خونه ساکت تر شدم مخصوصا اون 2تا هستن... خیلی سرسنگین و سرد شدم... تهش با یه سلام و جواب کوتاه کار رو تموم می کنم... واقعا این چند روز تحت فشار بودم از هر جهت خسته ام... یعنی حتی حوصله فکر کردن ندارم... استرس گرفتنی یا حالم خوب نبودنی یا می خوابم یا می نویسم یا بازی توی گوشی بازی می کنم... بالاخره یه جایی مشغول می شم... ببین دارم از شدت خواب بیهوش می شم ولی بنویسم تا ذهنم باز بشه...
واااای چقدر بچه های امروزی بی ادب شدن... یعنی از بین ده کلمه ده تاش فحشه... بابا اصلا آدم حالش بد می شه خجالت می کشه... بعد بزرگ و کوچیک نمی شناسن یعنی به همه فحش مخصوصا فحش جنسی و زیرنافی... امروز یه کم بیشتر تو جمع یه سری آدم بودم مغزم سوت کشید... بابا مثل آدم حرف بزنین چرا این طوری شدین؟! واقعا فکرم رو بهم ریختن... دیدم آبجیم کنارمه بمونه یاد می گیره به یه بهونه ای کشیدم کنار و مشغولش کردم... واقعا حالم بهم خورد... بعد باهاشون صحبت می کنی انقدر سطحی صحبت می کنند که!!! همه حرفاشون تکراری و یکی و منفی و سیاه!!!!! همون دختر تپله داشت باهام سیاسی صحبت می کرد واااای فقط چند تا سوال ساده بپرسیدم گفت نمی دونم بعد یه جوری تحلیل سیاسی امنیتی می کرد حس کردم با یه مامور امنیتی روبروام... بابا تو از چند سال قبل کشورت خبر نداری چه برسه به تاریخ و باستان و آریایی و .... بعد این امروزی ها اصلااا گوش نمی دن... فقط جواب و حرف زدن... درسته باید شنیده بشن ولی خب باید شنیدن رو یاد بگیرن... واقعا آدم صبرش تموم می شه... یعنی من قراره 30 سال با این نسل z و آلفا و آلفاپلاس تدریس و زندگی کنم... واووووووووو یعنی عالیه...
کافیه برم بخوابم...