۷۲
۷۲ ساعتی میشه به خانواده نه پیامی دادم نه زنگی زدم :) و برای اولین بار انقدر جرئت کردم که خودم رو امتحان کنم... آره میخواستم با بهونههای مختلف زنگ بزنم بهشون ولی جلوی خودم رو گرفتم... میبینم دوستام با خانواده هر روز با محبت حرف میزنند و اونا پیگیر حالش هستن... حتی یکی از دوستام مامانش زنگ زدنی هی میگه مامان بسه قطع کن ولی ندیدم یه روز بگذره و خانواده از این دختر که اصلا تمایلی بهشون نداره با این اخلاق بیخبر بمونن... منم از وقتی اومدم هر روز یک بار دو بار زنگ زدم... ولی میدیدم مامانم هی بهونه میاره وای سرم شلوغه، کارم مونده، باید برم، کارهای خونه و خونه تکونی دارم و باید قطع کنی... این حرفا چند روز پیش باعث شد خیلی ناراحت بشم که خب دوست ندارید و قطعا من رو جزئی از اون خانواده نمیدونید پس منم خودم رو اذیت نمیکنم و بهتون تحمیل نمیکنم... دیروز آبجی کوچیکم زنگ زد، گفتم چه عجب یه یادی از من یتیم کردید چی شده!! گفت وااا تو مگه هر روز با مامان صحبت نمیکنی؟ حتی بهت یک زنگ هم نزدن؟ گفتم نه! گفت آهان امروز برام روز دختر خریدن، مامان فلان چیز رو برام خریده، روز کودک برام گرفتن، خیلی چیز گرفتن برام، رفتیم بیرون و.... داشتم اون لحظه به خدا میگفتم که خدایا میدونم داری رشتههای آخر محبت و وابستگی به خانواده رو ازم قطع میکنی و خوشحالم😍🌱سختهههه ولی به جون میخرم، هر وقت خواستم مستقل بشم که الان هم تا حد زیادی شدم برام راحت میشه... خوشم میاد ارزش آدما برام زیر ۳۰٪ شده... یعنی بتونم برسونم صفر و منفی عالی میشههههه... مخصوصا خوابگاه هم میبینم چقدر ادما بیارزشن... الان از دور دور اومدن حرف میزنن، میگم خب من خیلی وقت پیش این حرف رو بهتون گفتم تازه متوجه شدید؟😐🚶🏻♀️یعنی مستقیم گفتم انقدر حرفای من بیارزشه و بهش توجه نمیکنید!!! جالبه... خیلی کم حرف شدم... و خیلی بیتوجهی میکنم، و جوابشون رو هم میدم چون عین خودشون بودنی راحتتره برام...
گفتم بنویسم، خالی بشم... خیلی کار دارم خیلییییی