توهم
🙂دلم شکست باز...!! بد هم شکست...! توسط مادر گرامی... همیشه همه جا تنهام... انتظاری از کسی ندارم... مثلا خوابگاه میری همه خانواده باهم میان وسایل بچههاشون رو میارن، براشون مهمه بچههاشون کجا باشن کجا نباشن... لوس و ننر نیستم، خداروشکر اصلا وابسته نیستم... تنهایی اون همه چمدون اون همه وسایل رو بردم آوردم... تنهایی بین اون همه مرد تو ترمینال کارم رو راه انداختم... یه بار حتی یه بار نپرسیدن چطوری؟ خوبی؟... امروز برگشتم میگم، مامان فکر میکردم باز نشسته بشی سال آخر کمکم میکنین باهم می ریم خوابگاه وسایل رو میبریم میاریم... برگرده چی بگه خوبه؟ بهم گفت تو فکر نکن، داری توهم میزنی!! توهم زدن خوب نیست... منم هیچی سکوت کردم و چشام پر شد روم رو برگردوندم... ولی صدای شکستن قلبم رو هم شنیدم... من نه انتظار دارم نه دلم میخواد، یه حرفی گفتم که گناه بزرگی کردم، مثلا فکر کن از خانواده از همخونت انتظار داشته باشی بهت کمک کنن وای چه جوکی🙄... کاش میشد قاچاقچی بشم یه پول قلمبه بیاد تو زندگیم برم شهر دیگه خونه بگیرم تنهایی بمیرم... تنهایی بمیری تنهایی زندگی کنی خیلی خووووبه... اره گفتم بنویسم تا ذهنم آزاد بشه... فقط منتظر جمعهم که برم و دیگه اینورا پیدام نشه... برم نه زنگ میزنم نه پیگیر میشم نه میذارم ازم از زندگی خبری داشته باشن... محو و ناپیدا میشم... خداکنه بتونم یه کاری دست و پا کنم تا بتونم خودم رو بالا بکشم... واقعا ظرفیت خونه موندن رو نداررررررررررم... خدایا خواهش میکنم دیگه سرعت عملت رو ببر بالا، تا چند ماه آینده یه شوهر خوب برام جور کن، که دیگه تابستون بعدی خونه نباشم و زود برم سر خونه زندگی خودم... خدا فقط هر کاری بلدی انجام بده تا من حداقلترین برخورد رو داشته باشم... جمعه برم ترمینال پول ۲تا مسافر رو بدم ببره خوابگاه، بعد دیگه برنمیگردم خونه... ببین یه روزی آرزوی دیدنم رو میذارم تو دلشون... بذار خودشون خوش باشن... بود و نبود من که اصلا براشون اهمیتی نداره پس بهتره بکشم کنار چون دارم نابود می شم.... رفته بودن بیرون برگشتن، یه کلمه حرف نزدم باهاشون... همون بهتر که خودم تحقیر و کوچیک نکنم براشون... راست میگن والدین بعضی بچهها رو بیشتر از اون یکیها دوست دارن و بدبختانه یا خوشبختانه من اون بچه نیستم که دوست دارن و اتفاقا نفرت هم دارن...