ترم شش
بالاخره امروز آخرین امتحان ترم ششم رو دادم و راحت شدم... عجب ترمی بود... نه کلاس شرکت کردیم نه استاد دیدیم نه چیزی یاد گرفتیم... دوران سختی بود... خدا رو شکر که کامل تموم شد... خب دیگه باید از فردا یا پس فردا برنامه بریزم که از دو ماه باقی مونده تابستون چطوری استفاده کنم :) یه سری کتاب ها و کارها باید کامل کنم تا حس کنم از تابستون استفاده کردم... به استادی که برای تقویت پایه رشته ام پیام داده بودم باید پیام بدم بگم که درگیر امتحانات بودم... از شنبه هم زبان هم جامعه شناسی رو باید عقب موندگی ها رو جبران کنم که خیالم راحت بشه...
راستش سخنرانی کینه سرطان روح استاد شجاعی خیلی آرومم کرده... باعث می شه دیدم عوض بشه به زندگی... مامان فکر میکنه من باید 24 ساعته کمکش کنم و کار خونه بکنم در حالی که من آدم بیکاری نیستم که علاف باشم و فقط بخوابم و کاش بهم احترام بذاره و اجازه بده برنامه ام رو ببرم جلوووووو... هر روز کار خونه و کمک دارم ولی اصلا اعتقاد نداره که من چیزی بلدم... منی که خوابگاه زندگی کردم و منی که 16 سالم بود وقتی پاش شکسته بود کل خونه رو مدیریت می کردم و کنارش زبان کره ای و درس و کنکور می خوندم.... هعی... مهم نیست... صرفا می نویسم فقط از مغزم بیاد بیرون تا آزادتر بشه... خدایاشکرت