اولین پنیک
امروز واقعا سخت ترین و مزخرف ترین روزم بود... امروز بیدار شدم مشغول پختن ناهار شدم و داشتم کارهام رو می کردم... مامان از مدرسه اومد... داشتم کوفته کوچیک کوچیک درست و آماده می کردم آبجیم اومد گفت منم می خوام گفتم وایسا آماده کنم بعد توهم کمک کن و اون باز اصرار کرد... گفتم باشه صبر کن که بعدش برگشت بهم فحش داد و منم ناراحت شدم... گفتم حق نداری فحش بدی و بعدش مامان عصبانی شد سرمون داد زد... من شدیدا عصبی شدم یعنی من چندین روزه تحت فشار این خانواده سمی به خصوص مامان و آبجیم هستم و امروز منفجر شدم... بعد مامان رفت اون ور با گوشی حرف بزنه برگشتم به آبجیم گفتم فتنه شدی افتادی تو زندگیم و زندگیم رو خراب کردی... نمی خواستم انقدر تند حرف بزنم ولی من دیگه باید یه جا منفجر می شدم که اون هم امروز بود... آبجیم دید حالم خیلی بده و شدیدا عصبیم دستام می لرزید تو خودم نبودم و اصلا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم هی می خواستم مسلط بشم ولی دیدم نه بمب ترکیده... دیدم به مرور حالم بدتر می شه کارم رو تموم کردم دستام رو شستم دیدم نه بدتر شدم... نفسم بالا نمیومد انگار یکی نشسته بود روی قفسه سینه ام و فشار می داد... از اون ور بدنم خالی کرد و کلا حس بدنم رو از دست دادم و افتادم زمین... چشام هیچ جا رو نمی دید و حالم انقدر بد بود نمی تونستم راه برم... نمی دونم کی بود کمکم کرد خودم رو برسونم حیاط... تو حیاط هوای آزاد خورد بهم ولی انگار داشتم بدتر می شدم... حتی نمی تونستم حرف بزنم... حتی نمی خواستم مامان بفهمه که فهمید... اومد وای چی شده چرا حیاط نشستی با این حالت؟ بده مردم می بینن... به فکر من نبود به فکر حرف مردم بود... دید نه وضعم واقعا خرابه و خطرناکه هی غر می زد هر چی از دهنش در میومد می گفت.... رفت اب آورد و آب خوردم ولی فرقی نکرد... به زور من رو آورد تو مبادا همسایه ببینه... هیچ وقت براش مهم نبودم... همیشه بقیه رو دوست داشته نه من رو... هی حرف می زد چرت و پرت می گفت ( من بدبختم خاک تو سرت به خاطر یه بچه حالت این طوری می شه و خیلی چیزهایی که خردم کرد...) هی می گغتم ساکت شو حالم خوب نیس می گفتم نمی خوام چیزی بشنوم واااااااااای انگار نمی فهمید حال الانم دست خودم نیست و خودشون مقصرن... دستام رو گذاشتم روی گوشم نشنوم و من همچنان حسی توی بدنم نداشتم... دستام رو حس نمی کردم... دیدم نه بمونم این جا سکته می کنم... رفتم اتاق دراز کشیدم ولی مامانم ساکت نمی شد... تا دو ساعت حالم بد بود... کمی با فاطمه تلفنی حرف زدم و گریه کردم ولی خب حالم بده... امروز کل خانواده از چشام افتادن... خداروشکر خداروشکر بابت همه چیز ولی خدا خودت شاهدی... زندگیم رو جهنم کردن... نمی دونم 5 روز چطوری تحمل کنم که برم خوابگاه... فکر کن هیچ تکیه گاهی نداری تو زندگیت جز خودت و خدات... کمی زیارت عاشورا بهم قوت داد.... صورتم روشستم موهام رو شونه کردم ناهار خوردم... کشتی نگاه کردم تا کمی حواسم پرت بشه... خوابیدم ولی با ترس از خواب پریدم... فکر کن در این حد حالت بد باشه ولی نه تنها کمکت نکنند بلکه بدترت کنند...خدایا مرسی واقعا... یعنی برم خوابگاه فقط به داداشم می گم که می خوام همه رو تا دو هفته بلاک کنم و با هیچ احدی حرف نزنم چون حالم خیلی بده... یعنی کم تر از سگم اگر 1 ماه دیگه برگردم به این جهنم... یعنی می خوام اگر شد 1 ماه باهاشون حتی تلفنی حتی پیام هم حرف نزنم مگر خودشون یادشون بیفته یه دختری داشتن
چند روز پیش تصمیم گرفتم دیگه هیچی برای هیشکی نخرم و پولهام رو نگه دارم طلا بخرم... من که بدم من که هر چی خوبی کردم کار کردم کمکتون کردم هواتون رو داشتم باز بالاخره ندیدید و بدم رو گفتین... منتی نیست خدا دیده بسه برام... همه چیزم برای خداست... فشار روانی این چند وقت اخیر انقدر بالا بود که فکر نمی کردم من گردو به اون قوی بودنش حمله پنیک داشته باشه اصلا تعجب کردم و دیدم آره من نابود شدم ولی خودم خبر ندارم... برم خوابگاه برنمی گردم تا جایی که بتونم از همه فرار می کنم...
خدا نکنه کسی رو از زندگیم حذف کنم وااااای دیگه راه برگشت نیست... بهش بدی نمی کنم ولی خیلی عادی ام خیلی خوبم باهاش خیلی احترام می ذارم بهش کمکش می کنم مثل سابقم باهاش ولی دیگه برام مهم نیست دیگه عشقی بهش ندارم... وای بیچاره کسی که حذفش کنم... دیگه تمومه....
اون همه خوبی کردم به آبجیم که حس کمبود نداشته باشه ولی تهش شدم بدترین خواهر براش...
سریال جدید که دیدم خیلی درس ها بهم داد... یاد گرفتم من مسئول کسی نیستم مسئول زندگی هیشکی نیستم من فقط مال خودمم و من مسئول زندگی خودمم... من مسئول خانواده و تربیت خواهرم نیستم... باید خیلی چیزها رو بذارم کنار چون واقعا خودم رو اذیت کردم... فکر کردن وظیفمه نفهمیدن خوبی بود نه وظیفه... وقتشه که دیگه مثل سگ داستانمون قلاده رو پاره کنم و رها کنم و آزاد کنم خودم رو... بهتره خودم رو از زندان مامانم رها کنم... مامانم من رو اسیر کرده با کارها و حرف هاش... و من مثل سگ فکر می کردم خوبه ولی حالا فهمیدم باید قلاده رو پاره کنم و برم پی زندگی خودم... باید دیگه نقاب قوی بودن رو بردارم و کم تر وانمود کنم که همیشه حالم عالیه و خندیدنم به معنی خوشبختی و خوشحالیم نیست... یه سری چیزها درونم هست که باعث می شه احساس محدود بودن بکنم احساس کنم خیلی بهم فشار میاره پس باید یه مدت رها کنم همه چیز رو... وقتشه مثل اون 3تا شخصیت داستان برم دنبال چهره واقعیم که جادوگر خانواده و زندگی ازم دزدیدند... آره... گردو قبلی مرد گردو امروز مرد و باید از اول به دنیا بیاد...
من برای کسی مهم نیستم پس باید برای خودم مهم باشم... من مسئول کسی نیستم من مسئول زندگی خودم هستم... من برای کسی نیستم من برای خودمم... من باید آزاد بشم... من بنده خدا و نوکر امام حسینم که توسل بر امام زمان یاعلی می گم پا می شم و خودم و زندگیم رو می سازم :) بسم الله