برگشتم
سلااام از خونه🫠🚶🏻♀️... ۲شنبه عصر از مشهد دراومدیم و ۳شنبه ظهر رسیدیم گیلان... نتونستم ۲ تا کلاس آخر رو بمونیم و تو دلم موند☹️ کلاسهای آخر انقدر پرمحتوا بود که چند ماه وقت میخوام تو ذهنم دستهبندی بشن... با دلتنگی و غم و غصه از دوره خداحافظی کردیم و اصلا دلمون نمیخواست برگردیم🥲... برگشتیم گیلان رفتم خونه دوستم، یکی دو ساعت موندم، ناهار خوردم، کمی نشستم بعد از ترمینال پرسیدم گفتن هم مسافر هم ماشین هست، بابای دوستم آورد ترمینال و همه من رو راهی و بدرقه کردن... از خوبیهاشون از مهربانیهاشون هرچقدر بگم کم گفتم و بدجور دلتنگ شدم... برگشتم خونه دوباره همون جو منفی همون خونه قبلی... بعد کمی نشستم و حرف زدم از دوره تعریف کردم... ۴شنبه صبح رفتم مسابقه بدمينتون... فکر کن چند هفته تمرین نکرده باشی بعد این دوره سنگین و مسافرت و خستگی بری مسابقه... رفتم خوب بودم ولی خب حذف شدم چون پام پیچ خورد، شانس آوردم شدید نبود... صبح تا عصر باشگاه بودم، برگشتم خوابیدم ۲ساعت... بعد دوباره پا شدم با مامان اینا حرف زدیم... بابام برگشته میگه به کسی نگو دوره رفتی مخصوصا داداشت😐 گفتم اتفاقا از به بعد من جایی کوتاه بیا نیستم، من آدم سابق نیستم، من از ۹ اسفند عوض شدم، من همونی بودم که همیشه کوتاه اومد ولی اشتباه کرد، از این به بعد میزنم تو دهنش تا فکر نکنه با خری چیزی رو به روست... داداشم و زنش دیدن خیلی سرد رفتار کردن منم عین خودشون تحویل نگرفتم... بعد دیروز ۵شنبه صبح بیدار شدم، دیدم معده درد و حالت تهوع شدید دارم، شبش خوب بودمااااا... دیگه حالم بد شد، فشارم افتاد تا جایی که کم بود بیهوش بشم، بابام برد بیمارستان سرم اینا زدن... برگشتم خوابیدم، بیدار شدم چیزی خوردم، دوباره دردهام برگشتم، حالم بدتر شد تا شب، دل پیچه، معده درد بدن درد تب و لرز و هزارتا درد باهم... دیگه داشتم میمردم، شب دیگه گفتن بیا باز ببریمت داری از دست میری... دوباره رفتیم بیمارستان دکتر دید، گفت ا تو خوب نشدی؟ دید بدتر شدم، دوباره سرم و آمپول و دارو جدید نوشت... ویروس جدیده، انگار از مشهد داشتم بعد رفتم باشگاه فشارآوردم بدنم کم آورده زده بیرون یا این که اون روز تو باشگاه گرفتم... هیچی دیگه دیر وقت برگشتم خوابیدم تا ظهر... دو روز هیچی نخوردم، خوابیدم فقط... دیگه امروز بیدار شدم، نمیتونم تعادلم رو حفظ کنم... نه داداشم نه زنش یه حال نمیپرسن ازم... نه حرف میزنن نه هیچی... منم اصلا توجهی نمیکنم... انقدری بیحالم حوصله خودم رو ندارم چه برسه به یه عده روانی مجهول الحال.... دیگه هیچی، تا ۱ هفته خونهم تا برگردم خوابگاه... و دانشگاه شروع بشه ان شاءالله... ببینیم چی میشه... واقعا این دوره نعمت خدا و امام رضا بود، واقعا تو دوره حتی اگر اذیت میشدم هم حالم عاالی بود... اگر من مشکل روحی روانی داشتم همه جا حالم بد بود، پس وقتی همه جا خوبم غیر خونه پس مشکل از خونهست... انقدری کار و زندگی و مسئولیت و تکلیف دارم که بخوام به حواشی بپردازم، برنامه ریختم، خیلی کارها باید انجام بدم... من انقدری قوی شدم انقدری تقویت شدم که بخوام با این جور مریضهای روانی برخورد کنم... برم بخوابم یا کمی استراحت کنم، بدنم ضعیف شده، حساس شدم، سرگیجه و بیحالی خیلی زیادی دارم... چند روز بود میخواستم بنویسم ولی نمیتونستم، بالاخره با سختی نوشتم تا ذهنم هم خالی بشه... در اولین فرصت به تک تک کامنتهاتون جواب میدم... دعا کنین برام❤️🔥