تولد لعنتی
عاشق تولد گرفتن و تبریک تولدم... از بچگی عادتم بود که به تولد و مناسبت های مختلف اهمیت بدم... حتی اگر تولدم رو تبریک نگن... همیشه دوست داشتم دانشجو شدم حقوق گرفتم برای عزیزانم تولد و کادو بگیرم... امسال گفتم برای بابام تولد بگیرم... آبجیم از قبل هی می گفت بابام می گفت نه ول کنین بی خیال... امروز ظهر بیدار شدم به مامان پیشنهاد دادم می خوام برای بابا کیک تولد بگیرم... گفت گردو نکن می دونی اخلاقش رو می زنه تو ذوقت و اوقاتت رو تلخ می کن... گفتم مامان نگیرم تو دلم می مونه که بعدا برام حسرت می شه... گفت حالت رو می گیره می بینی من می شناسمش... هیچی عصر رفتیم خونه مرحوم عموی مامانم بعد برگشتنی گفتم کیک بگیریم... مامان گفت کادو چی؟ گفتم پول ندارم کیک بگیریم حالا خخخخ... کیک رو گرفتیم اومدیم خونه بابام بود... کیک رو نشون دادیم لبخند زد تشکر کرد و قیافه خوبی گرفت و همه تعجب کردیم... گفتیم بعد شام وقتی همه جمع شدیم عکس بگیریم... بعد بابام خوابید و منم شونه ام درد می کرد استراحت کردم بعد پا شدم به مامان کمک کردن تو درست کردن میوه خشک... بعد داداشم و زن داداشم اومدن... اونا می گفتن چرا نگفتین بهمون منم گفتم اصلا خیلی یهویی شد و اصلا برنامه نداشتم وگرنه بهتون می گفتم... هیچی همه آماده شدیم... بابام بیدار شد چایی بخوره گفتیم بیا تولدت رو بگیریم برات... بابام با قیاقه این که حوصله ندارم نشسته بود... هی شوخی کردیم و اینا دیدیم این تو خودشه با قیافه عصبانی :/ بعد مامان اومد گفت پیرهنت رو بپوش عکس بگیریم که بابام گفت نمی خوام دوست ندارم بهتون گفتم که کیک و تولد نگیرین مگه بچه ام... یه کم با مامانم بحثش شد... بعد با گفتن ساکت از طرف من همه خونه ساکت شد جز تلوزیون.... بیچاره آبجیم کادوهای دست ساخته خالصانه رو برداشت با قلب شکسته رفت اتاق... بعد زن داداشم کیک رو از یخچال دوباره درآورد گفت بیاین باهم جشن کوچیک بگیریم... شمع روشن کردیم یواشکی بی سر و صدا فوت کردیم و عکس و فیلم گرفتیم...
شاید بگید خب دوست نداره چرا زور می کنی بهش... من دخترم و شخصیتم خاصه... دوست دارم تا آخرین لحظه عمرم خاطره جمع کنم برای خودم... عزیزام رو شاد کنم و بعدا حسرت و پشیمانی نداشته باشم... امشب با این که می دونستم بالا نود درصد حالم گرفته می شه گفتم حداقل فردا بابام نبود حسرت تولد گرفتنش رو ندارم... بابام رو هم درک می کنم هم نمی فهممش... بابام به مرور زمان داره افسرده تر می شه و غم و تاریکی درونش داره کل وجودش رو می گیره... بابای من زندگی خیلی سختی داشته ولی خب اصلا دوست نداره عوض بشه و به مرور داره با خودخوری خودش رو نابود می کنه... بابای من درسته هیچ وقت بابا بودنش رو خیلی حس نکردم ولی برام عزیزه... بابام فکر می کنه از خودگذشتگی کنه خیلی عزیز می شه ولی الان هیشکی تو این دنبا قدر این چیزها رو نمی دونند... بابام اهل تغییر نیست... تغییر سن بالا سخته ولی غیرممکن نیست... بابام همیشه بین خودش و ما یه دیوار کشید همیشه بین من و خودش یه خط کشید و نذاشت بهش نزدیک بشم... آخه کدوم دختری می تونه با باباش 1ماه حرف نزنه و دلتنگش نشه غیز من؟ و باباش پیگیرش نباشه....بابام دنیای تاریکی که برای خودش درست کرده و ازش نمی خواد بیاد بیرون چون به جو مسموم زندان روحش عادت کرده... کاری به علت و عوامل و مقصر ندارم ولی آدم انقدر اراده داره که خودش رو عوض کنه.... هم سن و سالای بابام جوری زندگی می کنند انگار شادترینن ولی بابای من همیشه خودش رو لایق غم و بدترین چیزها دونسته... هیچ وقت نذاشت نزدیکش بشم و هر وقت سمتش رفتم جوری پسم زد که تا مدت ها حالم بد بود... من الان که سرپام و اهل پسربازی و لاشی اینا نشدم به لطف خداست و اراده خودم بوده... من به محبتش نیاز داشتم ولی اون نداد بهم ولی من به خودم محبت کردم من به خودم تسکین دادم... همین که حقوق گرفتم دیگه بهم پول توجیبی نداد ولی بابای دوستام هر ماه انقدر بهشون می رسه در حالی که بابای من از هیچیم خبر نداره و همیشه از من متنفر بوده... هیچ وقت باورم نکرد هیچ وقت بهم اعتماد نداشت و جدیم نگرفت و همیشه ازم بدش اومد و تخریبم کرد... بابای عزیزم ممنونم که باعث رشد و تغییر و تحولم شدی... تو با این کارهات باعث شدی من بیشتر یاد بگیرم و من بیشتر رشد کنم و خودسازی کنم... بابای عزیزم دوست دارم با این که دوستم نداری...