نظرات/خانواده
وقتی کسی نظر می ذاره ذوق می کنم.... چون دوست دارم چیزهای مختلفی بشنوم... مرسی از کسایی که توجه می کنند و کامنتشون رو سر وقت مناسب تایید می کنم و الان جلوی چشم می مونه که بخونمشون هر سری...
دیشب 3ونیم خوابم برد... یه کم تو گوشی گشتم... خواستم سریال ببینم دیدم حال نمی ده ادامه ندادم... هر کاری کردم نتونستم بخوابم که دیگه 3ونیم یواش یواش خوابم برد... ظهر 12 بیدار شدم :/ پا شدم دیدم پماد جوشم عوارض داده لکه سفید توی صورتم درست شده :/ حالم گرفت.... تا تکون بخورم شد 12.40 مامان اومد... دید هنوز پختن ناهار رو شروع نکردم شروع به غر زدن کرد... خانواده کاش با آدم حرف بزنند و درد ادم رو بپرسن ولی درد آدم نشن
تو خانواده ما اصلا حرف زدن و شنیدن و درک کردن نیست... همه حرف خودشون رو می زنند و به کسی گوش نمی دن و هم دیگه رو درک نمی کنند و مسخره و سرزنش و قضاوت می کنند... تنها کسی که این طوری نیست منم ولی بعضی وقت ها مجبور می شم عین خودشون رفتار کنم... هیچ وقت نشده با بابام بدون دعوا حرف بزنم... بابام هیچ وقت تشویق و تاییدم نکرده... فقط سر قبولیم ذوق کرد همین! اون هم مستقیم هیچی نگفت بهم... شده با بابا 2 3 ساعت تو راه بودیم یه جمله حرف نزدیم... با مامان هم تهش دعواست تهش تخریب منه تهش مسخره منه... داداشم عین بابام.... آبجیم هم دست پرورده اوناست... انقدر گوش برای شنیدن نداشتم وقتی کسی بهم گوش می ده یا نظر می ذاره عجیب میاد برام... تو خانواده ما مهم نیست طرف حالش خوبه یا نه... حتی مریض شدنی مامانم انقدر غر می زنه انقدر مسخره می کنه که ادم ترجیح می ده بمیره.... هر بار مریض می شم یا حالم بد می شه نگران اینم قراره چه تیکه از خانواده بشنوم... بابام آبجیم رو تشویق و تایید می کنه بهش گوش می ده ولی انگار من نیستم و از من بدش میاد... یه بار به خاطر کاراته رفتنم تشویق نکرد و همیشه سرزنش کرد ولی آبجیم می ره ژیمیناستیک هی پیگیرشه... حتی طلا گرفتم تو مسابقه یه بار لبخند نزد و تبریک نگفت... مامانم هم همیشه بهونه آورده همیشه زده تو ذوقم... مامانم تعادل نداره یه بار تشویق می کنه یه بار بی توجهی... درد من الان اینه باید انقدر سختی بکشم تا شبیه اینا نشم چون تو این جو مسموم بزرگ شدم و خیلی می بینم که با آبجیم عین اونا رفتار می کنم و از خودم کفری می شم... داداشم باز خوبه زن داره... منم درسته حامیم رو دارم ولی خب...
یه بار نشده بغلم کنند گریه کنم بگن چرا حالت این طوریه... اصلا بذار این رو بگم نمی خوام حالم رو خوب کنند نمی خوام درمانم کنند حداقل حال آدم رو بدتر نکنند... ببین قیافه من جوریه درونم هر حالتی باشه همه می فهمن... الان از چهره ام بی حوصلگی و سردرگمی و بلاتکلیفی و درگیر بودن ذهنم می باره ولی انگار مامانم خوشش میاد تیکه بندازه... همیشه کمکش می کنم کار می کنم ولی به چشمش نمیاد... همین که یه بار دوبار حالم بده حوصله ظرف شستن رو ندارم انقدر چرت و پرت می گه بهم که... تو خانواده ما هیچ وقت چیزهای مثبت و شادی و خوبی ها و خدمات به چشم نمیاد ولی تا دلت بخواد عیب و نقصت به چششون میاد... کار نکردی کوتاهی کردی می زنند تو صورتت... بعد انتظار دارن حالت عالی ترین باشه... خانواده ما خانواده نیست بلکه یه سری آدم دور هم جمع شدن همین...! گفتم بنویسم تا دردم رو بیارم تو نوشته شاید خالی بشه ذهنم... مامان من همیشه عیب هام رو زده تو صورتم... بابام هیچ وقت ازم حمایت نکرده ولی تا دلت بخواد از آبجیم تعریف کرده... مامانم همیشه بهم می گه تو ادعا می کنی خوبی ولی خیلی مشکل داری... من از شما بهتر خودم رو می شناسم و دارم روی خودم کار می کنم و داره پدرم درمیاد تا تروماهای کودکی و الانم رو درمان کنم و باهاشون کنار بیام و حداقل نذارم زخم های روحم عفونت کنند...
دلم پره... باید بنویسم... باز هم میام بنویسم...!!!!!!!!!!!!!