بنویسم2
ادامه قبلی :)
راستش می خواستم 25 تیر بیام بنویسم ولی نشد... فدای سرم... درباره خواستگارم که قبلا نوشتم... بنویسم تا ذهنم آزاد بشه...
1 ماه پیش بود که مامانم گفت یه خواستگار داری... پسر خاله هانیه... تعریف کردند خیلی ازش... پاسدار سپاهی بود... خانواده خوبی داشت... موقعیت خوبی بود... همه موافق بودند فقط با شغلش که نظامیه و سختی داره مخالفت کردند... گفتن بیان صحبت کنند ببنیم چی می شه... اومدن و من واقعا از پسره خوشم اومد ولی گفتم بیشتر آشنا بشیم... بالاخره یه کم تلفنی و چت صحبت کردیم... این از سختی کارش گفت... خانواده اش تو شهر خ زندگی می کنند ما تو شهر ک و کار اون تو شهر الف بود... این یهو اومد گفت کارش عملیاتی و سخته... بعد من گفتم باید فکر کنم... ولی خب پسره همه معیارهام رو داشت و اخلاق هامون می خورد ولی هنوز دو دل بودم... این تو دوره مشهد بود مامانش اومد صحبت کردن... از همه سختی های کار نظامی گفت و گریه کرد چون تازه متوجه شده بود... بعد رفت... خانواده من کلا مخالف شدن... خصوصا مادر پسره گفت که پسرم گفته اگر قبول نکنن مهم نیست :/ ... بعد من خیلی فکر کردم روش... به پسره گفتم بیا تلفنی صحبت کنیم... می خواستم بهش بگم من معلمم و خونه دار نیستم که تو ماموریت رفتی من برم خونه کسی بمونم... اگر می شه محل کارت رو بیار یکی از شهرهای نزدیکتر... که فرداش با دوستام بیرون بودم دیدم بهم پیام داد که آره مامانم گفت که خانواده ات مخالفن و فلان... بیا رابطه رو همین جا تمومش کنیم :/ منم گفتم باشه!... خیلی بهم برخورد راستش.... پسره اصلا قصد ازدواج نداشت صرفا از کارش فشار آورده بودن و اومده بود صرفا رفع تکلیف کنه نه ازدواج و اون اولویت اصلیش کارش بود... بعد اصلا براش مهم نبود چیزی یا کسی... مسئولیت پذیر نبود... هی می خواست مسئولیت من رو بندازه گردن خانواده خودم و خودش... خب معلومه تو فردا ماموریت داشتی من گفتم نرو خانواده داری مخالفت می کردی... آدمی که نخواد مسئولیت بپذیره و بخواد فقط به فکر کارش باشه همون بهتر بره... ولی خب من توی رد کردنش شک داشتم... می گفتم خانواده خیلی خوب و با اصالتی داره و خودش انصافا پسر عالی بود... می ترسیدم ردش کنم پشیمون بشم ولی خودش کار من رو راحت کرد... منم چیزی نگفتم و براش آرزوی سلامتی کردم و تموم شد... ولی این که خانواده من همون اول نشون دادن حامی من نیستن برام سنگین بود... خصوصا وقتی گفتن فردا تو زندگی تنها بودی حمایتت نمی کنیم... البته من چون خیلی تنهایی کشیدم اصلا روی کمک غیر خدا حساب نکردم و رو خودشون هم گفتم و گفتم که من تا این جا خیلی روزها گذروندم که روح شما ازش خبر نداره... و قسمت سنگین تر برام این بود که داداشم تو جلسه خواستگاری جوری قیافه ترسناک و اخمو و عجیب گرفته بود که انگار به زور نشسته و به همه نشون می داد پاشید گم شین و من خودم ازش بدم اومد چه برسه به مهمون ها... کاش نبود... بعدا از مامان شنیدم که گفت وقتی بهم خورد کار چقدر خوشحااااااال بووووووووود.... حتی یه بار ازم نپرسیدن که حالت خوبه یا نه!!! البته انتظاری ازش ندارم... یادمه با میم کات کرده بودم اولین بار... کاش دستم می شکست بهش پیام نمی دادم... پیام دادم حالم خیلی بده و فلان ولی نگفتم دلیلش چیه!! بعد بهم چی بگه خوبه؟ گفت تو هیچی از زندگی نمی دونی و حتی تا حالا سختی نکشیدی، زن من از تو بیشتر سختی کشیده :/// انقدر گنده اش نکن... منی که داشتم جون می دادم... تهش گفت زن من بیشتر سختی کشیده همین! راستش آتیش گرفتم... حتی بعدا هم حالم رو نپرسید... همیشه فکر می کنه من دختریم که هیچی نمی دونم عقب مونده متحجر و نفهم بیسواد که از هیچی خبر نداره... همیشه حرف دهنش اینه که تو هیچی نمی فهمی از جامعه خبر نداری...! در حالی که داداشمه ولی تا حالا 1 ربع حرفام رو نشنیده و اصلا من رو نمی شناسه و من رو یه جادوگر شیطان پلید و سیاه می بینه خخخخخخخ...
خیلی طولانی شد ولی باید می نوشتم از ذهنم بیاد بیرون... آره دیگه دقیقا 25 خرداد خواستگاری بود و به نتیجه نرسید... خدا رو شکر... هر اتفاقی بیفته راضیم... خدا صلاح و حکمت رو بهتر از من می دونه.... تا خدا راضی باشه ازم برام کافیه
برم نماز بخونم بعد دوره گوش بدم که خیلی عقبم