تخلیه
هعی... راستش اصلا فرصت نوشتن نداشتم... وبلاگ هم تازه به زور برام آورد... پر پره🫠... از پست قبلی بگم که من با اون پسره حتی یه بار بیرون نرفتم، ولی اون هیچ درکی نداشت که نمیشه توی یه شهر کوچیک جایی رفت... درکل اصلا قصد درک کردن نداشت و همیشه حق رو برای خودش میدونست... خداروشکر که کات کردم رفت... کارم گناه بود اشتباه محض بود و توبه کردم پشیمونم... ولی از تجربهم گفتم بدونین که عبرت بگیرید... پسری که تو رو بخواد خودش رو به آب و آتیش میزنه، این میخواست با خانواده بیاد ولی خب تلاشی نمیکرد تغییر کنه، دوست داشته باشه حواسش بهت هست نه که از چیزی که بدت میاد و عصبیت میکنه هی تکرار کنه، یا کینههای گذشته رو هی تلافی کنه، یا به سختی ببخشه... اینا رو تو رابطه بببینید... چه نامزدی چه دوران آشنایی... کسی که یه بار ناراحتش کردی ولی اون هزاربار سرت بکوبه یا هزار بار تلافی کنه واقعا روانیه نه انسان عادی... از من گفتن بود...
این چند روز بینظمی شدید داشتم، نزدیک پریودم میشه انقدر بهم میریزم، شده ۱۰ روز مونده انقدرpms میشم شدید، افسرده و غمگین و حساس و بیاعصاب میشم، و تو خونه هم آدم رو اصلا درک نمیکنند، گفتم که خونه نیست دیوونهخونهست... خودم از خودم خستهم... گیرم که من مشکل اخلاقی دارم شما چرا اشتباهت رو قبول نمیکنی؟ مامانم دیگه به حدی رسیده که عروسش رو به من ترجیح میده😊مرحله جدید باز شده... کلا همه رو به من ترجیح میدن... قبلا یه خواستگار نظامی داشتم بابا مامان میگفتن بهش جواب مثبت نده چون کارش سخته و تو تنها میمونی همیشه! تو دلم گفت تو خونه آدم تنها باشه ولی تو دیوونه خونه شما نباشه تا روانی نشه... من تنهایی بهتر سر میکنم با خودم و خدام... به خدا اگر شرایطش رو داشتم یه خونه مستقل میخریدم... تو خونهای که هیچ جوره براشون مهم نباشی و انگاری بچهشون نیستی... یادمه بعد از آخرین دعوای شدید نزدیک ۱ ماه رفتم تهران خونه داییم، ۱ بار حتی ۱ثانیه دلتنگ خونه نشدم، اون جا برگشتنی برام گریه کردن، من گریه کردم چون برمیگردم تو این دیوونه خونه... مامان بابا که همیشه عراقچی و پزشکیان و روحانی دوستاشون عروسشون پسرشون همه رو غیر من به من ترجیح دادند، داداشم که کینهای بدبخت روانیه حسابش معلومه، آبجیم هم خب از اونا یاد میگیره...
مامان برگشته می گه اشتباهت رو قبول کن، صبور باش، میگم مگه تو هستی؟ چرا کارهای خودت رو نمیبینی فقط من مقصرم؟ شما که من رو مقصر کل مشکلات ایران و دنیا کردین قبلا... یه بار نپرسیدی چرا انقدر گرفتهای... یه بار نخواستی حالم رو خوب کنی... هر وقت حالم بد بوده بدتر زخمیم کردی بدتر حالم رو بد کردی... آره من هر وقت حالم بده عروسیتونه، هر وقت خوبم مریض میشید... من ۲۲ سال تو این خونه خراب شده بودم، خوابگاه هم بودم، یه بار تو خوابگاه که ۱۶ نفر بودیم به مشکل نخوردم ولی با شما روانیها که ۵ نفرید اندازه ۵قرن پیر شدم... بعد هم سنگ امام حسین رو به سینه میزنید... بعد میای از آقای شهید طرفداری میکنی؟ آقایی یه بار نذاشت به دخترش بیاحترامی بشه تو که من رو بخوای قربانی عروس و خانواده و آقایون سیاسی و دشمنانت میکنی...
هعی... کاش جایی بود که فرار میکردم یه مدت... هعی... واقعا نیاز به فاصله گرفتن از این خراب شده روانی خانه دارم...