شنیده نشده
نیاز به تخلیه دارم... پر از حرفهای گفته نشده و شنیده نشده... واقعا کم آوردم... اون ۲۰ روز که تهران بودم واقعا زندگی میکردم... و از وقتی برگشتم حالم بده... از این که تو این خونه شنیده نمیشم حالم رو بد میکنه... الان نشسته بودم روی مبل و سرم رو گذاشتم روی پاهام و اصلا از قیافه داغونم معلومه حال روحیم خوب نیست، یه بار هیشکی نپرسیده چه مرگته😐😐... تو خونهای که تمام آدمهاش سمیئه، خونهای که فقط به فکر زهر ریختن به همدیگه هستن... تازه خواستگار داشتم، خیلی خوب بود، کار داشت خوب جلو میرفت، به خاطر شغل پسره خانواده مخالفت کردن و پسره راحت کنار کشید و کلا تموم شد... بعد به مامان میگم به همه بگو جوابم منفیه، بعد دیروز مامانم اومده می گه به داداشت گفتم انقدر خوشحال شد😐😐😐😐💔💔💔 انگار واقعا یه تیر خورد تو قلبم، میدونم ازش متنفرم و یه روانیه و دشمن منه، ولی خب این حرفش برام خیلی سنگین بود، جوری که چند روزه میبینمش ناخودآگاه حالم بد میشه حتی عوق میزنم... دنبال اینم از این خرابشده فرار کنم یه مدت ولی هیچ جایی نیست... واقعا تحمل ۵تا آدم که ازشون نفرت داری و همهشون روانین سخته برام... آخه مادری که عروسش که غریبهست رو به تو ترجیح بده مادره؟ پدری که همه رو به تو ترجیح بده پدره؟ نمیدونم من خار دارم چی دارم انقدر انرژی منفی اطرافمه... واقعا کم آوردم... واقعا دیگه نمیکشم... انقدر پر شدم که با خوردن دستم جایی عصبی شدید میشم و حتی گریهم میاد... واقعا حالم خوب نیست... کاش میشد نباشم... نه کسی رو دارم نه جایی دارم... حتی باشگاه میرم هم حال نمیده... واقعا از خدا میخوام یه جوری خلاصم کنه، یا بمیرم یا آزادم کنه از این جا... همه تو زندگی حداقل یکی رو دارند بفهمه اون رو... من اون رو هم ندارم... دوستم از داستان خواستگارم فهمیده، حتی حالم رو نپرسیده صرفا کنجکاوه که چی شد؟ تهش چی شد؟ دیگه بهش جواب نمیدم... دیروز داشتم ازش کمک میگرفتم دیدم وسط حرفام داره با یکی دیگه صحبت میکنه😐💔 یعنی واقعا مشکل از منه؟ چرا همه باهام این طوری میکنند؟ کجای کارم کجای زندگیم اشتباهه؟ کاش بفهمم چرا انقدر بدبختم... خسته شدم از بس از خونه و بدبختیهام نوشتم😭میخوام یه کم از آرامشم برنامههام بنویسم ولی حتی حوصله فکر کردن ندارم...