<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای درهم برهم پر از امید و رشد</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com</link>
<description>پیش به سوی رشد :)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Sep 2026 21:34:32 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آرامش و خستگی</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/186</link>
<description>از وقتی از خونه زدم بیرون، حال روحی روانیم عالیه... خیلی سختی کشیدم این چند روز و شدیدا خسته‌م ولی واقعا حالم خوبه... یعنی قدر تک تک این لحظات رو می‌دونم و خداروشکر می‌کنم🥺اصلااااا دلم نمی‌خواد از اینجا برگردم خونه... واقعا چند روزه زندگی می‌کنم... امروز در حد مرگ خسته شدم، ۴ساعت نشستم پای سخنرانی یه نفرررر... ولی حالم خوووبه... روی ابرهااام... هیچی نمی‌تونه حالم رو بد کنه... خیلی دلتنگ خوابگاه بودم، خوابگاه اینجا و بچه‌هاش خیلی خوبن و حالم رو خوب کردن...</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 21:34:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>مشهدم</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/185</link>
<description>سلاااام😁✊️من سالم رسیدم مشهد... ۲شنبه ساعت ۱۱ونیم حرکت کردیم از گیلان، ۳شنبه ساعت ۹ صبح رسیدیم مشهد... به سختی رسیدیم حرم، داستان داره، بعد به سختی دربست گرفتیم اومدیم جایی که دوره داریم... و باز به سختی گرمازده شدم و به سختی رسیدیم خوابگاه... یه کم استراحت کردیم نکردیم شب بردن حرم😍😍شب رفتیم هوااا خنک و سرد بود... حرم هواش محشر بود... زیارت کردیم دور زدیم استفاده کردیم... رفتم دارالذکر😭 اونجا انقدر شلوغ بود...</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 20:56:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/185</guid>
</item>
<item>
<title>روز اول سفر</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/184</link>
<description>سلاام😍🌱 از خونه دوستم دارم پیام می‌نویسم... دیشب هماهنگ کردیم خودمون بلیت خریدیم تا ۲شنبه حرکت کنیم... امروز یعنی ۱شنبه منم اومدم خونه دوستم گیلان... قراره از گیلان بریم سمت مشهد... دیشب با آبجیم برای آخرین شب که دلش نگیره نشستم با چیپس کارتون نگاه کردم... خوش گذشت... بعدش دیگه هوا طوفانی شد و ترسناک و آبجیم هم بدجور ترسید... منم نتونستم درست و حسابی بخوابم... صبح زود بیدار شدم، وسایلم رو کامل جمع کردم و بعدش راه افتادیم سمت ترمینال...</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 22:08:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/184</guid>
</item>
<item>
<title>هیجان و فشار</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/183</link>
<description>واااای حس می کنم دارم از شدت هیجان و فشار منفجر می شم... نهم باید حرکت کنیم سمت مشهد و 24 ساعت باید تو راه باشم... قرار بود فردا برم ولی نشد موند 1شنبه برم خونه دوستم تا نهم باهم بریم... خیلی استرس و هیجان دارم... سعی کردم بارم رو خیلی سبک ببندم ولی باز خیلی وسایل شد... فقط وسایل بهداشتی اینا مونده... این روزها واقعا گذر زمان برای من خیلی سریع شده... شهریور نیومده 7 روز ازش گذشت... خیلی بی نظم و بی برنامه شدم...</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 22:51:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/183</guid>
</item>
<item>
<title>خاموش</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/182</link>
<description>کاش می شد مغز یه دکمه داشت می زدی خاموش می شد :) از شدت خستگی دارم میمیرم و شدید خوابم میاد ولی از بس فکر و تحلیل می کنم نمی تونم بخوابم... دوره مشهد قطعی شده دعا کنین بتونم برم حتما :)... مسابقه بدمینتون نمی خواستم برم بعد تاریخش افتاد 10 شهریور که من نیستم :)... امروز 2 سانس بدمینتون موندم کار کردم، خوب بود... دارم بهتر می شم... کمر یه کم به خاطر بی دقتی کشیده شد اذیتم می کنه یه کم... واقعا خسته ام هم ذهنی هم جسمی...</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 22:59:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/182</guid>
</item>
<item>
<title>بایکوت</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/181</link>
<description>همیشه تو سریال‌ها می‌دیدم یکی رو کنار می‌ذارن و بایکوتش می‌کنند... البته از بچگی تجربه‌ش رو داشتم، وقتی خیلی بچه بودیم، یه سری بچه‌های محله می‌رفتن بیرون بازی کنند من رو صدا نمی‌کردند، وقتی می‌فهمیدم قلبم می‌شکست و ناراحت می‌شدم... بزرگ شدم روی خودم کار کردم، دوستان خودم رو پیدا کردم... بعد تحولم خیلی تنهایی و بی کسی کشیدم... وقتی تغییر کردم، خیلی‌ها ولم کردند... مخصوصا داداشم، که گفت وقتی تو این عقاید و ارزش‌ها رو داری دیگه به عنوان خانواده و خواهر قبولت</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 20:18:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/181</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه من</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/180</link>
<description>دیروز ۵شنبه حسابی تو باشگاه کار کردم، خوب بود... قرار شد امروز هم بریم تمرین کنیم... امروز خیلی بهتر از قبل بودم ولی هنوز جای کار دارم... تا باشگاهم حالم خوبه... اصلا نمی‌خوام برگردم خونه... خونه هم دوست دارم لای کتاب‌هام غرق بشم... وقتی خودم رو باور کنم و به خودم اعتماد کنم بهتر می‌تونم انجامش بدم... امروز توی زمین بازی خیلی بهتر کار کردم چون داشت دستم میومد... این روزها یه حس عجیب تنها و دلتنگی دارم...</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 20:18:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
<item>
<title>فشار اقتصادی </title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/179</link>
<description>بچه ۲تا معلمم با افتخار... با حقوق کم و شرایط سخت بزرگ شدم... مامان و بابام برام چیزی کم نذاشتن ولی خب سختی کشیدیم، شاید خیلی چیزها می‌خواستیم نتونستیم به دست بیاریم... اولین دلیلش عدم مديريت مالی و اتحاد بین مامان و بابام بود، دومین دلیل هم خب علاوه بر خانواده خودمون باید خانواده مادربزرگم رو حمایت کنیم، و دردسرها داشته برامون... چون پدربزرگم خیلی زود فوت کرده و بابام پسر ارشد از ۱۶ سالگی شده پدر این خانواده و پشتوانه مالی زیر صفر بوده...</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 23:35:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد به خودم</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/178</link>
<description>امروز صبح زود بیدار شدم، رفتیم عیادت عمه‌ میو که انگار تو باغشون افتاده، دستش از آرنج هم در رفته بود هم بدجوووووری شکسته بود😑👩🏻‍🦯به آدم خبر ندادن، یه پسر داره، رفتن عمل کردن برگشتن بعد خبردار شدیم... امروز بهش سر زدیم یه کم بهش کمک کردم، ولی خب آدم حالش می‌گیره... هوا شدید گرم بود... برگشتیم خونه، ناهار اینا آماده کردیم، منم خونه رو مرتب کردم، بعد برق‌ها رفت خوابیدم... بیدار شدم چایی خوردم، ظرف‌ها رو شستم، بعد رفتم بدمينتون...</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 18:29:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title>خشم</title>
<link>https://bedooneneghabn.blogfa.com/post/177</link>
<description>واای بابت پست قبلی شرمنده... دیروز پر از خشم و نفرت بودم... واقعا ممکن بود کار دستم بده... امروز یعنی دیروز ۲۴ مرداد، رفتم باشگاه کاراته... حسابی کار کردم... خیلی خسته شدم، حالم خیلی خوب شد، بعد برگشتم خوااابیدم فقط... امروز خیلی حالم بهتر بود خداروشکر... دیگه اون رو می‌بینم توجهی بهش نمی‌کنم می‌دونی دیروز مامانم چی گفت بهم؟ خیلی برام سنگین بود!!! گفت که اذیت‌های اون شاید کفاره گناهانمون باشه🫠وای خیلی ترسیدم...</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 22:32:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>bedooneneghabn</dc:creator>
<guid>bedooneneghabn.blogfa.com/post/177</guid>
</item>
</channel>
</rss>
